99

من همیشه نزدیک تولدم جمع‌بندی سالیانه رو انجام میدم. ولی امسال حس کردم نیاز به نوشتن این چیزا دارم. یه جورایی چون دوست دارم این حال خوبم رو ثبت کنم و نمی‌تونم مطمئن باشم که تا تابستون (تولدم) ادامه خواهد داشت. 

بهار 99 با کرونا و قرنطینه شروع شد. بیشترین چیزی که ازش یادمه اینه که ورزش می‌کردم، قهوه دالگونا می‌خوردم و روزی یه فیلم می‌دیدم. بعدازظهرا می‌خوابیدم زیر اون دیوار رنگی رنگی و تو خنکی بهار یه پتو می‌کشیدم روی سرم و فیلم می‌دیدم تا خسته بشم. حالم خیلی خوب بود و پیاده‌روی‌های طولانی می‌رفتم. حس آزادی و شروع یه زندگی جدید رو داشتم. 

اوایل تابستون فهمیدم که قرار نیست دیگه هیچوقت برگردم دانشگاه، و به طور مجازی فارغ‌التحصیل خواهم شد. باید سمینارمو می‌نوشتم و تحویل می‌دادم. موضوعش یه چیزی درمورد ژنتیک بود که مطلقا هیچ سررشته‌ای ازش نداشتم و قرار بود بصورت ویدیو کنفرانس برگزار بشه که ازش می‌ترسیدم ولی درنهایت فوق‌العاده تموم شد. مثل همۀ چیزهای دیگۀ امسال. 

توی تابستون کتاب زیاد خوندم و خیلی زیاد بیکار بودم. نمی‌فهمیدم بقیه همکلاسیام دارن چیکار می‌کنن که اینقدر زندگیشون تباه نیست ولی من واقعن هیچ کاری نداشتم. حتا فیلم دیدن هم لذت قبلو نداشت برام. و البته اتفاق مهم تابستون، فارغ‌التحصیلیم بود. سه روز رفتم شهر دانشجویی، تسویه حساب کردم و برای آخرین بار اونجا خاطره ساختم. شاید بخاطر همین بود که روزای بعد از اون سفر اینقدر بنظرم خالی میومد. فکر نکنم هیچوقت اون روزا رو یادم بره. یه موقعی که کرونا برای ما یه اسم توی جزوه‌های ویروس شناسی بود، یه پیمان داشتیم که وقتی دانشگا تموم شد و هر کدوممون یه جایی مشغول کار و طرح شدیم، هر چند ماه یه بار، یه آخر هفته‌ای رو برگردیم خوابگا پیش ترم پایینیا بمونیم و بچه ها رو ببینیم و برگردیم. عمرا فکرشو نمی‌کردیم که قراره دانشگاها و خوابگاها برای یه سال و بیشتر تعطیل بشن و ترم پایینیا هم فارغ التحصیل بشن و اگه یه روزی هم بتونیم برگردیم، دیگه هیچکسی نباشه که بریم خوابگاه و پیشش بمونیم. 

پاییز معمولیِ رو به بد بود. خاطرات کمی ازش دارم. قرار بود طرحم برای کار توی آزمایشگاه توی پاییز دربیاد و واسه همین از اوایلش خیلی پر استرس بودم. بعد اسمم درنیومد و همه چی برگشت به روال سابق عادی. روزای زیادی از پاییز توی خاطرم نمونده. انگار که اصلا زندگیش نکردم. فقط یه بار توی کل اون سه ماه بیرون رفتم و هیچکسو ندیدم. 

اوه، و پاییز مموشک اومد. اکثر مشکلات امسال درنهایت حل شدن. همۀ نگرانیا و دلمشغولیا و حالای بد برطرف شدن. اما چیزی که تهش موند، غم مموشک بود. موجودی که یهو خودش سروکلش پیدا شد، دل همه رو برد و یه روزم محو شد. توی خونه‌تکونیای اخیر قرصای مولتی ویتامینشو پیدا کردم و یادم اومد هفتۀ آخر چطور به آخرین ریسمان‌ها چنگ میزدم که زنده نگهش دارم. که اشک از چشمش نیاد وقتی داره غذا میخوره. که اینقدر توی خونه‌ش نباشه و بیاد یکم شیطونی کنه. ناسلامتی بچه گربه بود و بچه گربه‌ها باید همه جا رو بذارن رو سرشون. بیاد بره جاهای جدید خونه رو کشف کنه، با شوکت و پشمک دعوا کنه. اینقدر سبک باشه که بره روی تاج مبل توی حیاط بخوابه. 

آره. مموشک بدترین اتفاق امسال بود. من هیچوقت گربه نداشتم و هیچوقت توی زندگیم از هیچ موجود زنده‌ای نگهداری نکرده بودم و نمی‌دونستم قراره اینقدر عاشقش باشم که نبودنش منو تا ماه‌ها درگیر و داغون کنه. مموشک عاشق این بود که با بند کفش بازی کنه، عاشق کیک پرتقال بود و نون سوخاری با پنیر، عاشق اینکه بارون بیاد و لم بده توی خونه ش و بارونو تماشا کنه. بلد نبود از خودش دفاع کنه و ما باید مواظب می‌بودیم که بقیه گربه‌ها غذاشو نخورن. اگه حواسمون نمی‌بود گربه سیاه سیاهه میرفت جاش میخوابید و بچه رو بی سرپناه میکرد. عاشق این بود که وقتی در حیاط باز میشه و یه نفر می‌خواد بره بیرون، از لای دست و پاش بدوعه بره زیر مبل بخوابه. بعضی وقتا همونجا که نشسته بود براش غذاخشک می‌ریختیم و کروچ کروچ میخوردنشون. یه مدتی فرشو لوله کرده بودیم و انداخته بودیم توی حیاط و میرفت روش loaf میشد و می‌خوابید. عاشق این بود که بره پشت پردۀ اتاقا بخوابه که نور آفتاب بیفته روش ولی چشمشو نزنه. صبحا که با استرس و خیس عرق از خواب پا می‌شدم می‌دیدم کون گرد قشنگش از پشت پرده پیداست. روزایی که حالش به طور کاذب بهتر، و لکه قرمز چشمش کوچولو شده بود، می‌خوابید تو باکس دیجی کالا که براشم کوچیک بود و باید توش گوله میشد، من می‌رفتم می‌نشستم کنارش و گاهی نیم ساعت، یک ساعت همونطوری که چشماش بسته بود نازش می‌کردم. بعد تازه یادم میومد خودم صبحونه نخوردم و گشنمه. آدم سیر نمیشد از بازی با این بچه. کافی بود ببینه یه نفر نشسته و یه دستی ازش آویزونه، می‌دویید بره سرشو بذاره زیر دسته. نصفه شبا که می‌رفتم برم دستشویی میومد هی خودشو می‌مالید به پاهام که «هیومن، کجا میری؟ من خوابم نمی‌بره بیا بازی». بسکه تو طول روز می‌خوابید شبا خوابش نمی‌برد کره خر. کره خر کوچک من.

بهترین چیز و بدترین چیز بود. هنوزم اگه بهش فکر کنم اینقدر گریه می‌کنم که بمیرم. هنوزم نمی‌دونم این بلاهایی که سرش اومد برای این بود که من نذاشتم اون شب روی مبل بخوابه؟ چون انگاری از اون شب حالش بدتر شد. هنوزم فکر می‌کنم همۀ کاری که می‌تونستم رو براش نکردم. حقش بیشتر بود و من لایقش نبودم. 

باید اینا رو یه جایی می‌نوشتم تا بتونم توی 99 بذارمشون و برم. فکر نمیکردم غم مردن یه بچه گربه اینقدر برام سنگین باشه که سه ماه طول بکشه و نتونم باهاش کنار بیام، ولی دلم نمی‌خواست هیچوقت این چیزا یادم برن. اینکه چقدر بانمک و قشنگ و کوچولو بود. اینکه تازۀ تازه دو تا دندون نیش درآورده بود و هیچوقت بزرگ شدنشو ندیدم. 

مردن مموشک درواقع مربوط به دی بود. دی کلا ماه جهنمی ای بود. الان اگه بخوام بشمرم دلایلم مسخره بنظر میان ها. ولی جمع شدنشون روی هم خیلی اون روزا رو سیاه کرده بود. انگاری دی رو توی یه کابوس زندگی کردم. هیچ چیز سرجاش نبود. حتا داشتیم شهرزاد سه می‌دیدیم که اون هم سیاه و غمگین بود. آخ خدا. نمیدونم چطور دی رو دووم آوردم. 

و بعد از اون توی بهمن، طرحم دراومد و برخلاف تصورم همه چیز به سمت آرومتر شدن پیش رفت. یه شب نزدیک دوساعت برای کیمیا گریه کردم، و فرداش رفتیم بیرون و من انگار یهو آروم گرفتم. دیگه نمی‌ترسیدم. چون این ترس هیچ منطقی نداشت از اول. یه استرس احمقانه بود که هی جمع شده بود و مثل یه گوله برف قل خورده بود و بزرگ شده بود و داشت منو له میکرد. اون روز با کیمیا عهد بستم که دو هفته به هیچ چیز فکر نکنم، و همینکارو کردم و جواب هم داد.

الان خوشحالم و آرومم. ته دلم گرمه از اینکه بین این آدما جا افتادم. از اینکه اگه یه روز نرم آبدارخونه، متوجه نبودنم میشن و ظهرش وقتی دارن از کنار اتاق ما رد میشن میگن خانوم پ، امروز نیومدی چایی! نمیدونم واقعن چطورن، چقدر بدجنسن یا زیرآب همدیگه رو میزنن، ولی من ازشون خوبی دیده‌م فقط. هوامو داشته‌ن، بهم کمک کردن یاد بگیرم. گندایی که بخاطر تازه‌کاریم زدم رو جمع کردن. اعتماد بنفسم بالاتر رفته و حس میکنم اینکه فکر می‌کردم از پس خیلی چیزا برنمیام فقط توی ذهنم بود. همچنان حسودیم میشه به کسایی که این رو ذاتا توی خودشون دارن، اما من هم دارم براش تلاش میکنم. و شاید یه روزی بتونم اونقدر به خودم باور داشته باشم. کی میدونه؟

کیمیا بهم گفت مامانم میگه حال سارا بهتره و اینو از استوریاش میشه دید. گفت چشمات بیشتر میخنده. خودمم باورم نمیشه یه ماه و نیمه که صبحا ساعت 6 بیدار میشم، منی که اینقدر تنبلم، اما نه تنها از زندگیم متنفر نیستم بلکه از در خونه که میرم بیرون هندزفری می‌ذارم و کل راه تا ایستگاه اتوبوسو پرواز میکنم.

 

 

از 1400 چی میخوام؟ اینکه حالم اینقدر خوب و آروم بمونه. خودمو بپذیرم و حداقل تعدادی از اینسکیوریتی‌هام رو برطرف کنم. دوست دارم یکم به زندگیم نظم بدم و وقتمو اینقدر هدر ندم. راه سخت و درازی رو اومدیم، ولی بالاخره رسیدیم. شاید وقتش باشه یکمم استراحت کنیم. 

  • سارا
  • دوشنبه ۲ فروردين ۰۰

قابِ دلخواهِ خانه‌ی من

لیترالی آخرین نفری هستم که توی این چالش شرکت میکنه :)) یه مدت خونه نبودم، یه مدت گوشی نداشتم که عکس بگیرم، و بعد از اون هم یا خیلی سرم شلوغ بود، یا اونقدر سرم خلوت بود که امید به زندگیم به صفر مایل میشد و هیچ کاری نمی‌کردم :)) so here we go now (بعد از یه ماه)

(حجمِ عکس اونقدرا هم بالا نیست ولی نمی‌دونم چرا بیان هنگ می‌کنه و مجبور شدم حجمشو کم کنم. برای دیدن عکس با جزئیات بیشتر، روش کلیک کنید)

 

اول توی نظرم همون منظره‌ی پنجره‌ی کنار تخت بود، چون جاهای زیادی تو این خونه وجود نداره که من دوسشون داشته باشم. ولی بعد حس کردم دیگه خسته‌کنندس اون، و اومدم سراغ این ماندالای زیبا که حداقل اینجا تا حالا نشونش ندادم. 

داستانِ این دیوار اینه که، بهمن پیارسال من یه آخر هفته وسط امتحانام اومده بودم خونه، و یادمه که ترم سه بودم و 5شنبه بود و من شنبه امتحان فیزیک عمومی داشتم، رفتم یه قوطی رنگ قرمز خریدم و شروع کردم به کشیدنش. رنگ قشنگی نبود چون انتخاب‌های زیادی نداشتم، و خیلی هم تمیز درنمیومد چون عجله داشتم و هی وسط کار می‌رفتم درس می‌خوندم :)) (درنهایت اون امتحانو 15.5 شدم)

اوایل قرنطینه، یعنی توی اسفند که من تازه برگشته بودم خونه و به شدت حوصلم سر می‌رفت، حس کردم که زندگیم شاید به رنگ بیشتری نیاز داره. و این بار همون ماندالا رو با رنگای رنگین کمان بازسازی کردم. (اگر از lgbtq کامیونیتی هستید بیاید کنارش ازتون فوتوشوت بگیرم :)) ) 

بقیه اجزای روی اون دیوار، یادآور گَنگِ چهار نفره‌مون توی دانشگاست. اوایل که ترمک بودیم و خوشحال، یه جمع 8 نفره داشتیم، و بعد کم کم اختلافاتی بینمون پیش اومد و آدما یکی یکی ازمون جدا شدن و موندیم ما 4 نفر. همه جاهایی که رفتم و همه خاطره‌هایی که از این 4 سال دارم، با این 3 نفره.

اون بوم نقاشی که توش خیلی صورت پهن و دماغ گنده‌ای دارم، اما عاشقشم چون توش از ته دل خندیده‌م، رو توی تولد 21 سالگیم، از کیمیا (شخصی که توی نقاشی کنارمه، و از هنرمندترین انسان‌های جهانه) هدیه گرفتم. یه ویدیو از اون لحظه هست که توش من یه جامدادی هندونه‌ای (که اونم همون روز هدیه گرفته بودم) گرفتم جلوی چشمام و منتظرم که کیمیا بهم بگه کِی چشمامو باز کنم. و بعدش تا چن ثانیه دهنم باز می‌مونه و گریه‌م می‌گیره. چون می‌دونید، اینکه شما برای یه نفر اینقدر عزیز باشید که حاضر باشه ساعت‌ها به جزئیات چهره‌تون نگاه کنه و روزها روی شبیه درآوردنِ نقاشی‌تون وقت بذاره، جداً چیز قشنگیه. 

اون قاب آبی که حاوی نقاشی «تراس کافه در شب» ونگوگه، رو توی تولد 22 سالگیم (همین امسال) از مریم دریافت کردم. تولدم امسال توی خونه بودم و 218 کیلومتر ازش دور بودم، ولی صبح پستچی اومد دم خونه و یه بسته بهم داد که داخلش این قاب، یه تیشرت گلدوزی شده توسط خودش با طرح پیتزا، و یه نامه‌ی فوق‌العاده زیبا بود. 

و اون قاب سفید رنگ هم که یه عکس چهار تاییه، هدیه فارغ‌التحصیلی از طرف زهراست. یه ماه پیش، سه روز رفتم شهر دانشجویی، برای کارای تسویه حساب دانشگاه و فارغ‌التحصیلی، و کل اون سه روز رو با این سه نفر گذروندم. وقتی رفتیم که شب خونه زهرا بخوابیم، روی اپن آشپزخونه چهار تا قاب یک شکل منتظرمون بود.

 

آره. خیلی حرف زدم و بیشترش هم شخصی بود. گاهی وقتا که زیر این دیوار mat می‌ندازم و ورزش می‌کنم، توی استراحتام که پهن می‌شم کف زمین و بهش خیره می‌شم، خیلی حس خوبی بهم میده. این همه رنگ و این یادگاریا از طرف آدمایی که دوسشون دارم. و خب، چند وقت پیش که بحثِ رفتن از این خونه بود، من اول از همه به این فکر کردم که چطور این دیوارو بذارم و برم. لذا فکر کنم واسه این چالش، مناسب بود.

 

 

+ ممنونم که دعوتم کردید قچنگا :)) متاسفانه قابلیت‌های نوشتنم خیلی تحلیل رفته ولی همه تلاشمو کردم دیگه :))

+ توی یکی از این دوره‌های گذارِ لعنتی ام، که باید تصمیم بگیری که قراره برای بقیه زندگیت چیکار کنی. و من واقعن نمی‌تونم تنهایی این تصمیمو بگیرم، روی ناخنام نقاشی می‌کشم و کیکِ نارنگی می‌پزم و سعی می‌کنم وانمود کنم که همه چی خوبه، ولی در واقعیت کل روزمو با تپش قلب و استرس می‌گذرونم. به دعاها و انرژی‌های مثبت‌تون نیازمندم دوستان.

  • سارا
  • دوشنبه ۳۱ شهریور ۹۹

یکی مانده به آخر

اینکه این ترم اینقدر سریع گذشت منو میترسونه. فکر کن، چند روز دیگه دی ماه شروع میشه! 

پریروز استادمون توی جلسه‌ی آخر درس ایمنوهماتو، گفت بچه‌ها خسته نباشید، از ترم سه باهاتون بودم، راه طولانی‌ای رو اومدیم، امیدوارم موفق باشین و به جاهای بالایی برسین توی زندگیتون. 

بعد ما هممون گریمون گرفت. راست میگفت چون. ترم سه باهاش ایمنی پاس کردیم. بعد ترم پنج هماتو۱ و ترم شیش هماتو۲ و الانم که ترکیبی از این دوتا. اینقدر باهاش اخت گرفته‌بودیم که انگار یه آشنای نزدیکه نه یه استاد غریبه. مخصوصن که جدیدن فهمیده بودیم ۷۰ایه و بارداره. :)

این جریان فارغ التحصیلی خیلی برام غم‌انگیز و عذاب‌آوره. یعنی نمیتونم بهش فکر کنم اصلن. شده یه فکر دردناک توی پس ذهنم. نفس کشیدن توی هوای ابریِ ساعت ۸ شبِ خیابونای نزدیک بازار، ترسناکه چون همش بهم یادآوری میکنه که جزو آخریناست. و من دیگه نمیتونم همچین چیزیو تجربه کنم. همه‌چیز داره به انتهاش نزدیک میشه و این آدما تا کمتر از یک سال دیگه، کامل از زندگیم محو میشن. انگار که اصلن نبوده‌ن هیچوقت. 

توی یه شهرِ دیگه درس خوندن قشنگ بود. واقعن خوش گذشت. تجربه‌ بود. اما از لحاظ دلبستگیای خیلی زیادی که برام ساخت، زندگیمو سخت تر کرد. من یه تیکه‌ی بزرگ از قلبمو اینجا، توی کلاسای این دانشکده، توی مسیر سلف تا خوابگاه، توی راهروهای پیچ درپیج بیمارستان، توی خیابونای تاریک و نور زرد خونه تاریخیا، توی ترکیب جادویی بارون و بلال و فین، جا میذارم.

  • سارا
  • جمعه ۲۹ آذر ۹۸

و حالا که دو روز تا پایان حجم اینترنتم باقی مونده، چطور مصرفش کنم که خدا رو خوش بیاد؟

اینطور نیست که من خیلی خمار اینترنت باشم و استخون‌درد گرفته باشم از نبودنش. فقط نمیدونم با زندگیم چیکار کنم. نمیدونم بعد یه روز طولانی که از دانشگا برمیگردم چطور خستگیمو در کنم. چطور با مامانم اینا تماس تصویری بگیرم. چطور جزوه و ویس دانلود کنم. چطور گوگل کنم که چرا سرامیکای کف اتاقمون بلند شدن و صدا میدن. 

و به طور کلی، بیشتر نگرانم که قراره چی بشه. قراره اینطوری بمونه؟

  • سارا
  • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸

نامه‌ای به گذشته

توی یکی از وبلاگا دیدم و ایده‌شو دوست داشتم، گفتم برای سرگرمی هم که شده انجامش بدم :}

 

این یه نامه از سارای 21 ساله ست. که البته عددِ سنش توی ذهنش از 18 بالاتر نمیره. میدونم که اگه برگردم و بخوام اینا رو بهت بگم، هیچکدومشونو باور نمیکنی چون تو استادِ نگران بودن و استرس داشتنی حتی اگه همه بهت بگن آروم باش. چون من میشناسمت. چون تو، منی.

الان شونزده ساله‌ای و توی روزای اول سالِ سومِ تجربی. مژده‌ای که میتونم بهت بدم اینه که، امسال آخرین سالت توی اون مدرسه‌ی لعنتیه و دیگه قرار نیست روزای قشنگ نوجوونیتو با ترس از فروزان (معاونِ شیطانیِ اون مدرسه، که _هشدار اسپویلر_ سالِ بعد بازنشسته میشه. انگار که تنها رسالتش در جهان کوفت کردنِ دبیرستان به تو بوده) بگذرونی. توی همین روزا تصمیم میگیری برای دوسال ارتباطتو باهاش قطع کنی، و تراست می، این قراره یکی از بهترین تصمیمای زندگیت باشه و رتبه‌ی کنکورتو نجات بده! ولی ای کاش از همون موقع میدونستی که این جدایی برای دو سال نیست و برای همیشه ست. 

درس میخونی و خوش میگذره. سال آرومیه. کاش میتونستم بهت بگم با بابا کمتر دعوا کنی و برای امتحانای نهایی کمتر استرس داشته باشی، چون هر دوش بی فایده س. در نهایت میفهمی که باید باباتو به عنوان یه انسان با عقاید متفاوت بپذیری و دوست داشته باشی، و اینکه در آینده توی کارنامه ی کنکورت برای امتحانات نهایی خواهند نوشت "بدون تاثیر مثبت". چون سال بعد از شما، تصمیم میگیرن تاثیر مستقیم امتحان نهایی رو بردارن. چون مسئولین توی این مملکت شبا میخوابن و صبحا نظرشون عوض میشه، همونطور که اون معلم فیزیکِ لاولی توی سال آخر دبیرستان بهتون میگه.

امسال همچنین سال آخریه که مرضیه و راضیه رو میبینی و شاهکارای سرکلاسی میسازی و نقاشیای خنده‌دار از معلما میکشی. نگران رابطت با نرگسم نباش، چون حداقل تا جایی که من خبر دارم، ادامه پیدا میکنه.

سال چهارمو توی یه مدرسه‌ی جدید شروع میکنی. کاش میتونستم بهت بگم که از تابستون اینقدر برای رسوندن ساعت مطالعه‌ت به 12 ساعت تلاش نکنی و خودتو خسته نکنی و برای بهار سال بعد انرژی ذخیره کنی. چون احتمالن این یکی از عواملیه که باعث میشه تو در نهایت رشته ی موردعلاقتو قبول نشی. البته بهش میرسیم، اما تو حتا درمورد اینکه اون رشته موردعلاقته هم اشتباه میکنی.

معلمای امسالت فوق العادن به جز اون آقای میمِ احمق، که زیست درس میده و همیشه چهار فصل از برنامه ی کانون عقبه. معلم ریاضی رو عاشق میشی و البته قراره تا آخر سال همه ی امتحاناشو از 10، سه بشی، و با این حال به خودت مفتخر باش چون درصد ریاضی کنکورت چیز مناسبی از آب درمیاد. 

توی پاییز کمتر پنیک بزن چون تو بالاخره آقای نون رو پیدا میکنی که یکی از مناسب ترین مشاورای دنیاست و قراره تو رو از باتلاق تراز 5هزار نجات بده. 

و توی بهار بالاخره خسته میشی و عقب میکشی و سرگرم تلگرام دسکتاپ و ایمیل های نامفهوم بی سروته میشی. کنکورو میگذرونی و شاید عجیب بنظر بیاد، اما یکی از قشنگترین تابستونای عمرتو خواهی داشت. کاش میتونستم بهت بگم که اینقدر گریه نکنی، چون we're gonna be alright. تو هنرو کشف میکنی. ماندالا میکشی و چهرازی گوش میکنی (که بای دِ وِی، انگار تموم نشده!) و میرسی به جایی که میفهمی اصلن هیچوقت نمیدونستی چی از زندگیت میخوای، و به یه صلح درونی با خودت میرسی.

توی سال اول دانشگاه، روزای خیلی سختی خواهی داشت. اما تجربه ثابت کرده که تو همیشه قوی تر از چیزی هستی که فکر میکنی. فکر میکنی اینجا جات نیست اما شاید ندونی که مسیری که اومدی نمیتونست بهتر از این باشه. تو بالاخره اینجا آدمای خودتو پیدا میکنی و کافه‌ها و پاتوق‌های موردعلاقتو، و بالاخره یه روزی میاد که از دانشگاه برگردی خوابگاه و بگی home sweet home. انگار که اینجا هم شده خونه ی تو، با همون آرامشِ طلایی. اما بهرحال، نصیحتم اینه که کمتر کراشهای جدی بزنی و کمتر با آدما دعوا کنی چون هیچکس مسئول مشکلات زندگی تو نیست و تو در نهایت مجبوری با این آدما چهارسال زندگی کنی هرچند ازشون بدت میاد. چون تعدادی از اونا قرار نیست تا سه سال بعد کینه‌ی اون دعواها رو از دلشون پاک کنن.

بیقراری میکنی برای خونه رفتن، و میدونم که باورت نمیشه اما واقعن نمیفهمی چطور میگذره. چشماتو باز میکنی و سال آخری و داری غصه میخوری برای رفتن از این شهر و هرگز نشنیدنِ دوباره‌ی لهجه ی مردمش.

آها، و اون اتاق سگی با ترم بالاییهای ستمگرو هرجوری که هست تحمل کن چون قراره سال بعد قشنگترین اتاق خوابگا رو داشته باشی.

برای سال دوم تنها نصیحتم اینه که، درس بخون لعنتی! معدل درخشانی که الان واسه خودت میسازی واقعن به سختی قابل جبرانه. درس بخون و سر کلاسای عملی کمتر چرت بزن و خروپف کن، و جان مادرت کمتر پنیک بزن. تو همه ی درسای اون ترمو پاس میشی و 9 ترمه نمیشی و درکل، اینقدر احمق نباش بچه!

سال سومم سال زیبا و آرومیه. ازش تا میتونی لذت ببر چون دیگه اون خوشیا تکرار نمیشن و تو دیگه هیچوقت 20 ساله نمیشی. 

و در نهایت، تو آدمای زیادی رو از زندگیت بیرون میکنی. like، خیلی زیاد. اما این چیز بدی نیست. تو یاد میگیری بدون اونا هم زندگی کنی و دنیا همیشه چیزای بهتری تو چنته‌ش داره. اکثر وقتا حتا نمیدونی خدا داره با برآورده نکردنِ آرزوهات، چه لطفی بهت میکنه. 

 

 

 

+چقدر نوشتنش خوش گذشت. انگار همه ی اون روزا از جلوی چشمم رد شدن. نمیدونستم دقیقن چقدر باید برگردم به عقب، اما اولین پستو تو پیجِ سولویگ دیده بودم که به 5 سال قبل برگشته بود و منم همینکارو کردم.

+چقد بامزه که الان دیدم پست قبلی اینجا دقیقن مال یه سال پیشه :)) من هستم و میخونمتون و خیلی پیگیر منتظر روشن شدن ستاره هاتونم، فقط خیلی کم حسِ نوشتنِ طولانی توی وبلاگ بهم دست میده. 

+تو پست قبلی دنبال پادکست خوب میگشتم، و بعد به یه چیزی برخوردم به اسم دیوارِ پادکست فارسیو کلی چیز خوب ازش پیدا کردم. میتونین توش بگردین یا اگه خواستین با کمال میل لیست موردعلاقه های خودمو در اختیارتون قرار میدم :))

+این روزام پر از استرس و نگرانیِ آینده س. کاش بشه که 5 سال دیگه بیام بنویسم دیدی چقد هنوز احمقی بچه؟ دیدی واسه چه چیزای مسخره ای اینهمه خودتو اذیت کردی؟ دیدی چطور روزای قشنگ جوونی تو به نگرانی و حرص خوردن گذروندی؟ کی میخوای یاد بگیری اعتماد داشته باشی بهش آخه؟ :)

+من بدون دعوت نوشتم، شمام بنویسین اگه دوست دارین :]

  • سارا
  • پنجشنبه ۱۸ مهر ۹۸

گوش های بیکاری دارم این روزا

پادکست خوب چی میشناسید؟

یه چیزی که عاشقانه و شاعرانه و اینا هم نباشه. 

کل ناملیک و کست باکس رو هم زیر و رو کرده م. چیز زیادی دست گیرم نشده منتهی.

  • سارا
  • شنبه ۲۱ مهر ۹۷

و خدای من، چقدر دلتنگ وبلاگنویسی میشم هی

خب، اون دوهفته ی غمگین گذشت اما فیزیک حیاتی افتادم، دو تا دعوای بزرگ با کیمیا کردم که کاملا دوستیمونو به خطر انداخته بود و تا صبحش تو راه پله ها گریه میکردم، سپهر (دوسپسر هم اتاقیم) سرطان خون گرفت و مُرد، تقریبا هیچ شبی رو نخوابیدم و هیچ ناهاری نخوردم و در آخر، آپاندیسم ترکید و دوتا امتحان آخرم بر فنا رفت :)) 

  • سارا
  • جمعه ۸ تیر ۹۷

902

"تا حالا هزار بار به خودم گفته‌ام میلیون‌ها نفر از هم طلاق گرفته‌اند، تو هم یکی مثل آنها. آسمان که به زمین نیامده است. اما بعد فوری احساس میکنم که حتی اگه آسمان به زمین نیامده باشد، فاصله‌‌ی زمین و آسمان بدجوری کم شده است. آن قدر کم که احساس خفگی می‌کنم."

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه- مصطفی مستور

  • سارا
  • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

901

چیزهایی وجود دارد که آنها درباره‌ی از دست دادن شوهرتان به شما نخواهند گفت: در کنار خستگی، شما دائم در خواب خواهید بود و بعضی روزها حتا موقع بیدار شدن چشمان‌تان ناخودآگاه بسته می‌شود و هر روز نیاز به تلاشی عظیم دارد. از دوستان‌تان متنفر خواهید شد، بی دلیل. هر بار که کسی به دیدن‌تان می آید، یا در خیابان به شما نزدیک می‌شود و شما را در آغوش می‌گیرد و به شما می‌گوید که خیلی خیلی متاسف است، شما نگاهش می‌کنید، شوهرش و بچه‌های کوچکش را از نظر می‌گذرانید و از شدت حسادت خود حیرت زده خواهید شد. چطور آنها می‌توانند زنده باشند ولی دیوید باید بمیرد؟ لیو می‌توانست به خاطر بیاورد که چطور در حمام بی صدا جیغ می‌زد، بدون هیچ توضیحی از اتاق‌های شلوغ بیرون می‌پرید، آگاه از این‌که کارهایش دور از ادب بود اما هیچ جوری نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. سال‌ها گذشته بود از زمانی که می‌توانست شاهد خوشبختی کسی باشد، بدون این‌که عزای فقدان خودش را بگیرد. 


دختری که رهایش کردی- جوجو مویز

  • سارا
  • سه شنبه ۱۵ خرداد ۹۷

در باب پسردوستیِ مادران ایرانی

برادرم(از دانشگاه انصراف میدهد، در نزاع خیابانی دو نفر را میکُشد، به ماریجوانا روی می آورد.)

مادرم نیم ساعت بعد: پسرم درو باز کن برات چایی آوردم.


من (لیوانِ حاوی آبرنگم چند روز روی کابینت بوده)

اولین حرف مادرم بعد از دو روز قهر، وقتی دارد در را به رویم می بندد چون دارم راهی دیار غربت میشوم: خدافظ.

  • سارا
  • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر کنم...