در باب پسردوستیِ مادران ایرانی

برادرم(از دانشگاه انصراف میدهد، در نزاع خیابانی دو نفر را میکُشد، به ماریجوانا روی می آورد.)

مادرم نیم ساعت بعد: پسرم درو باز کن برات چایی آوردم.


من (لیوانِ حاوی آبرنگم چند روز روی کابینت بوده)

اولین حرف مادرم بعد از دو روز قهر، وقتی دارد در را به رویم می بندد چون دارم راهی دیار غربت میشوم: خدافظ.

  • | Avonlea |
  • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷

یانگ دامب، یانگ یانگ دامب اند بروک

خیلی دلم میخواد بنویسم ولی تقریبا نمیدونم درمورد چی.

همین امشب یه کتاب نوجوانو تموم کردم به اسمِ "تقریبا" از انتشارات پرتقال که روی کتاباش مینویسه مثلا +۱۲ و یه محدوده سنی درست حسابی نمینویسه که رک و راست به آدم بگه این کتاب واسه سن تو نیست! دقت کرده‌م دیگه کتاب نوجوانِ خوب نمیبینم. یعنی انگار کتاب کودکن همشون. با فونتای درشت و بچگونه. معیار کتاب نوجوانِ خوب واسه‌م "دلقک" ِ هدا حدادیه. که یه روز تو سال کنکورم عصر که از کتابخونه برگشته بودم واسه خستگی در کردن شروعش کردم و تا شب نتونستم زمین بذارمش. عالی بود اصن.

"تقریبا" البته کتاب بدی نبود. دوست داشتتی بود. یکم اون بچگونه بودنش تو ذوق میزد ولی.

آقا من قابلیت معتاد شدن به همه چی رو دارم. یعنی بعضی وقتا خودم تعجب میکنم میگم ول کن دیگه! مثلا تو سال کنکور معراجی ها میدیدم که ازش متنفر بودم. میشستم جلو تلویزیون تخمه میشکستم فحش میدادم به بازیگراش. ولی تا تهش دیدم. یا یه کتاب ۵ جلدی ای بود فانتزی طور به اسم آشیانه افسانه که خیلییی چرت بود. اونو هم کامل خوندم هر ۵ جلدشو. بعد چند وقت پیش افشونو آورده بودن شب جمعه (برنامه‌ای که شبهای جمعه از من و تو پخش میشود و شدیدا دوست داشتنی ست) که من سرچ کردم تو یوتیوب ببینمش و در حال گشتن تو چنل من و تو برخوردم به بفرمایید شام و تا الان ۸ تا ویدیوشو دیده‌م :| سر کلاسا و توی اتوبوس و نصفه شبا در حال بفرمایید شام دیدن رویت میشم فقط. سیریسلی برا؟ بفرمایید شام؟ 

بعد هی هم مجبورم یه جوری قایمش کنم که کسی نبینه =)) چون حقیقتا آبروم میره. اگه شیشه ای چیزی میکشیدم اینجوری پنهانش نمیکردم‌. (عین وقتایی که تو اتوبوس شماعی زاده گوش میدم و هی مجبورم صداشو تا جای ممکن کم کنم که کسی نفهمه من با اون قیافه‌ی جدی اخمو دارم "واسه دختر شما خواستگارای اومدن" گوش میدم) 


آقا جدا خدا خیر نده بهشون. و به خودم با این رشته انتخاب کردنم. الان دو هفته‌س که من دارم علائم انواع و اقسام انگل ها و باکتری هایی که بهمون درس داده میشه رو تو خودم میبینم. اون هفته گلودرد داشتم، دهنمم تلخ بود. مطمئن بودم که استرپتوک پیوژنز دارم. مطمئننن بودما. بعد همه هم هی میگفتن آره برو آزمایش بده. یکی نبود بگه بابا هیچیت نیس فقط به مرضِ دانشجویان علوم پزشکی مبتلا شدی. تا دیگه زنگ زدم نرگس و به باباش (که اونم علوم آزمایشگاهی بوده) گفت و گفتن نه بابا هیچی نیست سرماخوردگیه احتمالا. حالا دیگه از بقیش نگم برات. (تو اون آهنگ خزه طرف اینجاش میگفت نه بذار بگم برات :)))) بخدا) (نمیدونم کدوم آهنگ. فک کنم طلبکار؟  خیانتکار؟ من جونمو داده‌م واسه اون چشمای زیبات؟ :|) 


آها بذار رژیمو بگم. آقا من نزدیک یه ماهه که رژیمم. الان شاید بیاید بگید رژیمتو به مام بده همانطور که خودم به همه میگم و هرگزم عمل نمیکنم بهش =)) ولی کلا رژیمی در کار نیست. کالری شماری بوده و پیاده روی و ورزشای خونگی و اینا. بعد دیشب رفتم رو وزنه و ۶ کیلو کم کرده بودم =)))) تو یه ماه!! اولش که اصن باورم نمیشد هی جابه جاش میکردم دوباره میرفتم رو وزنه. چون واقعا اینقدرا به نظر خودم نمیومد. ولی خب خیلی باحال بود. فک کنم این اولین بار توی زندگیمه که وزنم کم شده :))) همیشه با یه روند آهسته و پیوسته بالا میرفته. 

خیلی زیاد مونده تا هدف ولی این تغییر یهویی ذوق زده‌م کرد.

میدونی همه چی واسه من خیلی حالت جوگیرطورانه داره‌. یعنی باید واقعا جوگیر بشم تا شروع کنم. اصن هیچیو تو زندگی با برنامه‌ی قبلی انجام نداده‌م :)) مثلا سالها بوده که قصد وزن کم کردن داشته‌م ولی هی میگفتم خب الان که نه. تابستون مثلا. بعد یه ماه پیش هم اتاقیم میخواست لاغر کنه یکم (کلا ۵ کیلو اضافه وزن داشت:|) منم رفتم باش ورزش کنم که انرژی بگیره و جوگیر شدم پس شد آنچه شد :))


یه استادی داریم، یه آقای چل و پنج شیش ساله که فیزیک حیاتی درس میده. از اول ترم بالاییا بهمون گفتن این خیلی با دخترا خوبه. ما گفتیم به به، بالاخره یکی پیدا شد که گِی نباشه (انقد که همه اساتید همیشه طرف پسرا بودن :)) ) و گفتیم خب قطعا از روی پدرانگیشه و کلا فکر بدی نکردیم. ولی آقا طرف جدا نرمال نیست :)) کل ساعت فقط روی صحبت و درس دادنش با دختراست و همشم شوخیای بیمزه میکنه. مثلا کافیه ببینه یه دختری داره گوشه‌ی جزوش نقاشی میکشه، نیم ساعت درمورد هنرمندیای طرف مزه میپرونه. همه هم پوکر نگاش میکننا. ینی دخترامون اینطوری ام نیستن که بخوان باهاش گرم بگیرن ولی خیلیی چرت میگه. اون دفعه بیست دیقه تمام واساده بالا سر فرناز تا یه مسئله رو یادش بده. کل کلاسم علاف. کلنم پسرا رو نادیده میگیره. گویا یه سال پسرا میخواستن یه بلایی سرش بیارن که نیاد سر جلسه امتحان، چون خیلی به دخترا تقلب میداده =)) خدایا شفا. این داستانیا کی ان میان استاد میشن؟ 

این روزا رو دوست دارم. دور از چشم کائنات که میدونم یه گوشه منتظره یکم خوش بگذره تا بیاد سریع کوفت کنه اوضاعو. حال و هواش خوبه. همه چی داره خوب پیش میره و خریدای عید حالمو خوب میکنن و دیروز خونه‌ی نرگس اینا بودم و سیزده ساعت خالصو باهاش گذروندم که تا یه ماه شارژم کرد و همه‌ی آدمای اطرافمم حالشون خوبه. راضی ام کلا. خداروشکر. اینجوری بمونه همیشه.


۹۶ سال خوبی بود. در حدی که کاش ۹۷ ام همین طوری باشه. الان هیچ ایرادی نمیتونم بهش بگیرم بجز اینکه تابستونش گوشیم داغون شد و یه هفته پیشم نبود و تو اون یه هفته من گوشی مامانو سوزوندم =)) خیلی ضرر رسان بودم. ولی بقیش خوب بود. عالی بود حتا. به امیدِ بهتر از اینش. 

  • | Avonlea |
  • دوشنبه ۲۸ اسفند ۹۶

من از همین الان دلتنگ این روزام

مدرسه که میرفتیم هی بهمون میگفتن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن. میدونستیم و هیچ کاری نمیشد بکنیم و الان دلتنگشونیم

خوابگاهی ایم و بهمون میگن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن و میدونیم و هیچکاری نمیشه بکنیم...

  • | Avonlea |
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶

پیشرفتی عظیم در ماندالاکشی :دی

دیوار اتاقم ^-^

برای دیدن جزئیاتش کلیک کنید روی عکس

هنوز کامل نیست چون هنوووزم امتحان دارم. کاملشو میذارم اینستا: @avonlea_art (پابلیکه لذا اگه اینستا نداریدم میتونید ببینید)

  • | Avonlea |
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶

جبر روزگار داره منو هل میده سمت وبلاگ نویسی :دی

خب، دیشب ما خوشحال خوشحال فکر کردیم بالاخره فیلترینگ داره برداشته میشه، اما همین دقایقی پیش متوجه شدیم اینستاگرام دوباره فیلتر شده. دیگه کلا ناامید شدیم پناه آوردیم به اینجا برا غر زدن. 

هفته‌ی خیلی فاکینگی رو گذروندم. اولا که تو خوابگاه جن پیدا شده بود. قضیه از اونجا شروع شد که من نصفه شب، ساعت ۳ و اینا اومدم تو اتاق که بخوابم. قبلش تو سالن مطالعه داشتم عین چی درس میخوندم چون سه تا امتحان پایانترم آزمایشگاه داشتم و اینم از دلایل مزخرف بودنِ این هفته بود. همه تو اتاق خواب بودن به جز مریم که کف زمین خوابیده بود و داشت تلاش میکرد بخوابه. رفتم رو تختم دراز کشیدم و داشتم با گوشیم کار میکردم که تو سکوتِ مطلقِ شب، صدای زدنِ شارژر به پریز اومد. گویا اون شخصی که داشت این کارو میکرد توی تاریکی چشماشم نمی دید و هی شارژرو دو سه بار کشید به دیوار تا بالاخره موفق شد بکنتش تو پریز! من فکر کردم مریم بوده و تازه چن دیقه بعد فهمیدم مریم که کف زمین بود! و اگه کار اون بوده من باید صدای بلند شدنشو میشنیدم چون پریز حداقل یه متر باهاش فاصله داره. صداش زدم گفتم مریم، تو بودی گوشیتو زدی به شارژ؟ اون بزرگوار که خوابشم میومد گفت نه من گوشیم اینجا کنارمه. و بدون هیچ توضیح دیگه ای درمورد اینکه پس کی میتونه باشه گرفت خوابید :| منم در حالی که داشتم سکته میکردم رفتم زیر پتو و سعی کردم بش فکر نکنم و خوابم برد. 

صبحِ فرداش من که بازم فکر میکردم حتما یکی از بچه ها تو خواب بیدار شده این حرکتو زده، در حالی که نصفشون داشتن جلو آینه آرایش میکردن و نصف دیگشون داشتن صبحونه میخوردن موضوعو مطرح کردم و فائزه گفت اونم بیدار بوده و شنیده ولی از بس ترسیده حرفی نزده :| و بقیه هم انکار کردن و حتا مریم گفت منم زیاد چیز ترسناک میبینم تو این اتاق و مامانم از یه دعانویسی پرسیده و اون گفته اگه خوابگاهشون نزدیک بیمارستان و سردخونه و ایناست، اصلا نگران نباشن چون این اتفاقای ترسناک مربوط به روح هاییه که تازه از بدنشون خارج شدن و سرگردانن :| 

دیگه وضعیت جوری شد که کیمیا که قرار بود کلاسشو نیاد و تنها بمونه تو اتاق درس بخونه نشسته بود گریه میکرد از ترس. ما هم در بهت و حیرت رفتیم کلاس و در کل مدت دست و پامون داشت میلرزید. بعد توی خوابگاها، از این مسخره بازیا همیشه زیاده. واسه همین برای هرکسی که تعریف میکردیم میگفت آره بابااا، ما هم یه دونه شو داریم اسمشم سُم طلاست :| 

ظهر برگشتم و دیدم کیمیا برا اینکه کمتر بترسه رفته تو نمازخونه خوابیده و هنوزم داره گریه میکنه. کنار اتاق ما اتاق بسیجه. توش همیشه فعالیتای فرهنگی بروبچه های بسیج دانشگا برگزار میشه و اکثرا تا سه و چهار صبح اونجان دارن یونولیت رنگ میکنن. کیمیا هی اصرار کرد گفت بیا بریم بپرسیم شاید اینا بودن (با اینکه صدا خیلی واضج بود و من مطمئن بودم که خیلی نزدیکه، ولی خب گفتیم شاید خیلی سکوت بوده و دیوارا هم که عین کاغذن و صدا رد شده و اینا) من هی گفتم بابا اگه اینا بگن ما نبودیم چه غلطی بکنیم؟ آخرش دلو زدیم به دریا و رفتیم. دو تا دختره نشسته بودن اونجا، براشون موضوعو تعریف کردیم و گفتن نه، ما اصن در این ناحیه ی دیوار شما یه پریز داریم اونم به کامپیوتر وصله، دیشبم اینجا نبودیم. بعد یکیشون خیلی جدی شروع کرد به تعریف کردنِ تجربه های خودش از جن و بهمون توصیه کرد که سعی کنیم باهاشون کنار بیایم چون کاری بهمون ندارن :| فکر کن، اینا بسیجی بودن! ما امیدمون به اینا بود که بگن نه بابا این چیزا وجود نداره برید مسخره بازی در نیارید! :| دیگه در اون لحظه ما داشتیم دوباره زار میزدیم که یکی دیگه اومد تو و گفت من دیشب اینجا بودم سعی کردم سیم کامپیوترو دربیارم بزنم گوشیمو بزنم به شارژ ولی موفق نشدم. خدا خیرش بده، فرشته ی نجاتمون بود.

خب البته قضیه اینجا تموم نشد، چون از فرداش سه تا از بچه های اتاق رفتن خونشون، و هی اتفاقای بیشتری میفتاد. مثلا دمپاییای من گم شدن بعد جفت شده دم در دستشویی پیدا شدن، خوردنیای توی یخچال گم میشدن، گوشیا خود به خود آلارم میزدن و در کمدا خود به خود باز میشدن. و بدتر از همه این بود که مادر طبیعتم با ما شوخیش گرفته بود :| یه بار ساعت 5 صبح که تازه اومده بودیم بخوابیم طوفان گرفت و جوری در و پنجره ها رو میکوبید به هم و درختا رو تکون میداد که ما سکته کردیم. حالا شاید بگید باده ترس نداره که، ولی ترس داشت لعنتی :| یعنی شاید بگم من توی این هفته کلا شبی سه ساعت خوابیدم از ترس. دیگه یه شب رفتیم پیش مسئولین خوابگاه و براشون تعریف کردیم. گفتیم ما خیلی مطمئنیم چون برا هیچکدوم از این اتفاقا دلیلی پیدا نکردیم و همه هم معتقدن جن یه چیز عادیه تو خوابگاها. اون دو تا خانوم گوگولیِ مهربونی که تو دفتر بودن اول کلی بهمون خندیدن، بعد خیلی جدی آروممون کردن و گفتن توی این 18 سالی که اینجان همچین چیزی نشنیده‌ن و احتمال داره که کسی با ماها شوخیش گرفته باشه، یا از روی حسودی ای چیزی دارن اذیتمون میکنن. بعد حالِ گلدونامون و قلمه هاشون و پرسیدن و از کیمیا پرسیدن چطور اینقدر دور از شوهرش داره زندگی میکنه و با شوخی و خنده فرستادنمون سر خونه زندگی مون :دی



پ.ن1: موفق شدم یکی از انسانهای منفی زندگیم رو بندازم بیرون. از اینایی که کینه ای تر از شترن، به هر بهونه ای دارن پول توجیبی هشتصد تومن در ماهشونو به رختون میکشن انگار که اینهمه افتخارشون به اینه که دارن خودشون زحمت میکشن عرق میریزن و پول درمیارن، و توی دعواها بهتون میگن ما تو رو آدمم حساب نمی کنیم چه برسه به رفیق. سخت بود ولی شد. دندون لقی بود که ریشه ش هنوز خیلی عمیق بود، ولی کشیدمش.

پ.ن2: من هنوز امتحان دارم. خیلی زیاد. الان تازه اومدم برای فرجه! این یه ماه لعنتیِ دیگه که بگذره قراره روزای قشنگی بیاد. هم اتاقی جدیدی تو راهه و یه سری برنامه های هنری داریم با کیمیا، که خیلی ذوقشونو دارم. شبِ یکی از امتحانا، تو سالن مطالعه درموردشون حرف زدیم و تا تهشو برنامه ریختیم. مینویسم که یادم بمونه. احساس دِین کنم نسبت به اینکه به سرانجام برسونم این رویا رو!

پ.ن3: از دوشواریای زندگیم اینه که هزاران کتاب نخونده دارم که باید بخونم، دلم شدیدا برای کتابایی که سه چهارسال پیش خوندم تنگ شده و دلم میخواد دوباره بخونمشون، و حتا وقت سرخاروندن ندارم. So many books, So little time خلاصه.

پ.ن4: سام آو یو مِی نو، کراشِ قچنگم، آن جذابِ جذابان و کراشِ همگان، جدیدنا دوس دختر دار شده :دی که اون دختره هم همکلاسیمه. بعد من در جهتِ عقده ای بازی درنیاوردن مدتیه دارم باهاش-دختره- روابطِ حسنه برقرار میکنم و باید بگم اینقدر خوبه که اصن دارم رو اونم کراش میزنم :دی حتا دوق ازدواجشونم دارم الان :دی

پ.ن5: اگه میدونید کجا میشه vpn خوب و معتبر خرید بهم بگید لطفا و منو از این وضع نجات بدید :| ایشالا صد در دنیا صد در آخرت برگرده بهتون.

  • | Avonlea |
  • جمعه ۱۵ دی ۹۶

ضمن اینکه خیلی دوس داریم، خیلیم شاخ به نظر میاد

اینستاتونو پرایوت کنید و هی با پرایوت بودنش چس کلاس بذارید بعد همه پستاشو اسکرین بگیرید بذارید وبلاگتون

  • | Avonlea |
  • چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۶

Re-creating the scene :D

این قسمت: پاییز


قسمت قبلی تابستون بود: اینجا



پ.ن: تخت اومده جلوتر چون بخاری پشتشه، تشک و بالش قبلی منتقل شده‌ن به کاشان، درختمون درختِ خرمالوعه، هیچ ایده‌ای ندارم که دوچرخه هه کجا رفته

  • | Avonlea |
  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶

887

یه روزی اینجا نوشته بودم که چقدر بدم میاد از آدمایی که به خودکشی فکر میکنن و از ضعفشون و احتیاجشون به جلب توجه


میخوام این حرفمو پس بگیرم. چون حال توضیح ندارم به معنای بسیار گسترده ی این کلمه مراجعه کنید: افسردگی.

  • | Avonlea |
  • چهارشنبه ۱۷ آبان ۹۶

886

"دیروز، توی آن فضای سرد و سنگینی که همه‌مان را در بر گرفته‌بود، نمی‌دانم چرا یاد آنسه افتادم. توی آن ناکجاآباد و بین درخت‌هایی که از بد روزگار پایین‌تر از ماها قرار داشتند و بین آن‌همه تاریکی دلم برایش تنگ شده بود. گاهی که خیلی به او فکر می‌کنم و از تنهایی میزند به سرم، به خدا می گویم:"یعنی نمیشود نه؟" و بعد یک‌دفعه بغضم می گیرد. چون می دانم نمی شود. نمی شود هیچ جای جهان آنسه را پیدا کرد و من توی دنیایی زندگی می کنم که آنسه‌اش از بین رفته. انگار خدا خودکار را برداشته و روی اسمش را خط زده و او ناگهان محو شده."



از پنجشنبه ها متنفرم- مهران نجفی

  • | Avonlea |
  • شنبه ۲۸ مرداد ۹۶

انتخاب رشته!

تقریبا از همون پارسال که دانشجو شدم، به این فکر کردم که چقدر خوبه آدم قبل انتخاب رشته ش بتونه با یه دانشجوی اون رشته صحبت کنه و ازش درمورد درسا و بازار کار و درآمدش و چیزای دیگه بپرسه. درواقع خیلی بهتر از اطلاعاتیه که مشاورا به آدم میدن!

بعد صاحب وبلاگ رویاهای کنسرو شده اومد یه کانال راه انداخت با همین مضمون، که اینه آدرسش


خب همین، اومدم بگم که من علوم آزمایشگاهی، دانشگاه علوم پزشکی کاشان میخونم. اگه این رشته یا دانشگاه جزو انتخاباتونه خوشحال میشم کمک کنم.

  • | Avonlea |
  • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر کنم...