۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

Memento

اصن میشه باور ‌کرد فیلمی ۱۶ سال پیش، اینقدر خوب، ساخته شده باشه؟

  • | Avonlea |
  • چهارشنبه ۲۱ مهر ۹۵

خدای همه ی لیریک‌آ

نامت از ازل شکفته بر لب

نقره میزند رخ تو بر شب 

کاش این ماجرا به سر نیاید

شاهی بی‌گمان به مسند دل

نجوا میکنی امید ساحل

کاش این ماجرا به سر نیاید...

  • | Avonlea |
  • چهارشنبه ۱۴ مهر ۹۵

در هوس خیالِ او، همچو خیال گشته‌ام...

[ آمده‌ام که سر نهم- هژیر مهرافروز ]

  • | Avonlea |
  • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

از معضلات یک ترم اولی یا چه کنیم که مسخره نشویم؟ :|

هرجا میرم جامدادی بخرم همه بم میگن مگه بچه ای که جامدادی میخوای یا مگه مدرسه میری :| خب شماها خودکار مداداتونو چیکار میکنید؟ :| میریزید کف کیف؟ :|

  • | Avonlea |
  • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵

بهار چالش برگزار میکند

1. بدترین سوتی زندگیت چی بوده؟

واقعیتش اصن یادم نمیاد :)) با مراجعه به همه ی دفترخاطراتهام یه چن تایی گیر آوردم بالاخره.

• کتابخونه میرفتیم. توضیحش یکم سخته ولی یه مجتمع بود که کتابخونه و کافی نت باهم بود و ما واسه استراحت میرفتیم تو حیاط یا خود مجتمع حرف میزدیم و اینا. صاحب کافی نته هم صاحب کل مجتمعه درواقع. من رفته بودم پایین آب بخورم که یه دوستای قدیمی رو دیدم و نشستیم کف زمین :دی حرف بزنیم و اینا. چون کار خیلی عادی ایه و تو مدارسم همش دوتا نیمکت میذارن بقیه میرن همه جا حتا کنار سطل آشغالا بساط پهن میکنن :دی بعد اون آقاهه که جوونه و خیلیم اخلاقای مزخرفی داره اومد بیرون ما دوتا رو دید. یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و رفت. نیم ساعت اونجا حرف زدیم و اون دوستمون رفت منم همونجا نشستم که حفظیات زبان فارسیمو بلند بلند بخونم (تو کتابخونه نمیشد) و همزمان هم یه لیوان یه بار مصرف دستم بود که هی هوا میدادم توش میکشیدم بیرون ترق ترق میکرد :)) بعد چند نفر اومدن تو که برن کافی نت و همزمانم صاحبش اومد بیرون و دوباره یه نگاهی بهم کرد و گفت خانوم میشه لطفا برین تو یا برین حیاط؟ ما اینجا آبرو داریم :|

محو شدم من کلا :))

• یه معلم مَرد اومده بود برامون ریاضی مثلا تقویتی درس میداد. خیلی جوون بود و به گفته ی نرگس شبیه حسین مهری هم بود که حالا کار نداریم :| آخر کلاس پرسید دوست دارین جلسه بعد چه مبحثی رو کار کنیم؟ همه بچه ها داشتن نظر میدادن یه سری میگفتن مثلثات. گفت همه با مثلثات موافقین؟ منم تا منتهی الیه دهنمو باز کردم درحالی که اپی گلوتم از اون ته پیدا بود (چگونه با رشته ی تحصیلی و اطلاعات به دردنخورمان چس کلاس بگذاریم :)) )و گفتم نـــــــــــههههه! :| و دقیقا اونم زل زده بود بهم و به حالت پوکرفیس ماتش برده بود و گویا داشت با خودش فکر میکرد این منگلو کی امام صادق راه داده :)) بعد منم همون موقع فهمیدم چه گندی زدم به سرعت جزوه مو آوردم بالا و گرفتم جلوی صورتم که این حرکت به عنوان خز ترین و احمقانه ترین حرکت سال شناخته شده :دی (تو این جور مواقع باید خودتونو بزنین به کوچه علی چپ :دی اینو از من به نضیحت داشته باشین)

• بعد زنگ تفریحش ما زودتر از اون اومدیم بیرون و رفتیم تو حیاط. نرگس گفت بیا بریم از دفتر مجازی بگیریم واسه غیبت اون هفته مون، و یادم نیس چه مرگش بود که اینقدر اصرار داش همون لحظه بریم :| منم به شدت گشنمه م بود و بش گفتیم بیا بریم اول یه چیزی بخوریم نرگسم اصن وقعی ننهاد و راه افتاد رفت منم از پشت شونه شو گرفتم و با یه صدای نکره که فقط و فقط از خودم برمیاد گفتم نرگس من گشنمه میفــــــــــــَمی؟

بعد دیدم نرگس هی داره یه حرکات عجیبی میاد و هی‌م زیرلب میگه خفه شو :)) ناگهان دیدم همون یارو اومد از کنارمون رد شد :| یعنی در تمام مدت پشت سر من بود و نرگس میگه تو که داد زدی یه متر پرید بالا :)) بعد از اون به بعد نه تنها فکر میکرد من منگلم بلکه فکر میکردم گشنه هم هستم =))

• یه بارم رفته بودیم ورزنه از طرف مدرسه. بعد یه جایی رفتیم قایق سوار شیم کلی تو صف بودیم تا نوبتمون شد. من و نرگس و مرضیه و راضیه و میترا و نفیسه سوار شدیم. من و نرگس یه طرف نشستیم بقیه اون طرف :دی بعد ما اون طرفی نشسته بودیم که پشتمون به راننده بود (از این قایق موتوریا بود) بعد راننده شم خیلی وحشی بازی درمیاورد همش ویراژ میداد و چپکی میرفت و ما هی جیغ میزدیم و کل بچه های مدرسه هم لب آب وایساده بودن ما رو نیگا میکردن ما هم رد میشدیم براشون دست تکون میدادیم. بعد یهو داشت گاز میداد که من تعادلمو از دست دادم و لیز خوردم و از عقب از روی سکو سر خوردم و دقیقا روی پای راننده که پشت سر ما بود فرود اومدم و پخش قایق شدم! نمیدونمم چرا در حین افتادن اومدم نرگسو بگیرم که نیفتم نرگسم افتاد همراه من :دی بعد من مُرده بودم از خنده و اصن نمیتونستم جمع کنم خودمو راننده هم بنده خدا جوان محجوبی بود :دی هی میخواس کمکم کنه پاشم و مرضیه راضیه میترا نفیسه هم هی داشتن سر من جیغ میزدن که کوفت نخند پاشو نکبت :)) از اونورم بچه ها تو ساحل :دی ما رو دیده بودن که افتادیم و اونا هم اونور مُرده بودن از خنده نرگسم تو یه پوزیشن خیلی بدی بود به این صورت که پاهاش از زانو روی سکو مونده بود و بقیه ش کف قایق افتاده بود و یه بذار برسیم میکشمت سارای خاصی هم تو چشاش بود :)) اون لحظه خیلی خندیدم ولی بعدش که پیاده شدیم حقیقتا تا نیم ساعت اون دور و اطراف آفتابی نشدم که با راننده هه چش تو چش نشم (اره جون خودمون :دی)


خودم در حین تایپ کردن اینا ترکیدم از خنده و مطمئنم برای نرگس همینطوره موقع خوندنش، و امیدوارم شما هم لذت برده باشید :دی


2. قشنگ ترین عکسی که از طبیعت گرفتی؟

حقیقتش من تا چند ماه پیش به مدت دوسال موبایل نداشتم و عکسم نمیگرفتم طبیعتا! تو این چندماهیم که دارم تقریبا همه ش تو خونه بودم به جز مسافرتی که تو مرداد رفتیم و کلی گشتم از بینشون این بهتر همه بود. که البته عکسش خوب نبوده طبیعتش قشنگ بوده :دی (هشتگِ مای دَد ایز مای هیرو :دی) :


3. اولین خاطره ای که از زندگیت داری چیه؟

من یه خاطره دارم از بچگیم، که یه بار برا مامانم تعریفش کردم و گفت اون موقع یک سالم بوده :| دیگه نمیدونم چرا و چطور :دی

قبرستون بودیم (مامانم میگه آقاجونش فوت کرده بوده) از دور دیدم داییم مهدی رو بغل کرده و چون دوقلوها به همه چی هم حسودی میکنن منم دوییدم طرفش که منو هم بغل کنه (من نمیدونم بچه ها از چن سالگی راه میفتن و از چن سالگی شروع به دویدن میکنن لطفا سوال نفرمایید :دی) پام گیر کرد به یکی از سنگ قبرا خوردم زمین و دستم رفت تو یه تیکه شیشه. صحنه ی بعدی که یادمه داشتن دستمو بخیه میزدن و هی گریه میکردم و لقت میزدم تو صورت دکتره :دی (جای بخیه شو دارم روی دستم و خاطره تخیلی نیست :دی)


4. بقیه پیشنهاداتون خیلی بیخود بود و متاسفانه چون نمیتونم نوشابه بریزم رو صورتم عکس بگیرم و مدرسه هم نمیرم لذا یونیفرم مدرسه ندارم و نمیتونم مدرسه رو آتیش بزنم :| در این قسمت یه چن تا خاطره رندوم تعریف میکنم :دی

• یه بار داشتم تست ریاضی میزدم و زیرلب آواز میخوندم و ناگهان متوجه شدم که دارم میگم حالم این روزا بدتر از همه ست آخه هرکی رسید دل تابع من رو شکست :| (احتمالا سارا یادشه اینو چون یه بار توی وبلاگای قبلیم نوشته بودم :دی)

• یه بار کلاس زیست داشتیم (با بهبود :دی که یه آقای 45-6 ساله ای بود که به شدت شبیه بهبود توی پایتخت بود. خیلی جذبه داشت و خیلیم حالیش بود همه مون عاشقش بودیم :دی) داشت یه تست حل میکرد برامون. گفت اگر کروموزم های یک چکاوک ماده... بعد نرگس از من پرسید چکاوک چیه؟ یه نوع ماره؟ :)))) بعد داشتم براش توضیح میدادم که عطیه و فائزه و اینا هم شنیدن و همه خندیدن. این معلمای مَردَم وقتی میان سرکلاسای دخترونه همش فکر میکنن دخترا دارن درمورد اونا حرف میزنن :| خدای اعتماد به نفسن :)) بعد بهبود از بالای عینکش یه نگاه پرابهتی کرد و گفت: چِدونِس؟ :/ (که این اصفانی بازیش اصن با ابهتش جور درنمیومد و نزدیک بود من پاچیده شم رو نیمکت از خنده) اگه چیزی هس بگین منم بخندم! عطیه گفت آقا واقعا بگیم؟ اونم بس تعجب کرده بود چون معمولا اینجور مواقع همه باید خفه شن چون موضوع خنده قابل گفتن نیس ولی نمیدونس که ما از اون خونواده هاش نیستیم :دی گفت بله بفرمایین! عطیه گفت نرگس میپرسه چکاوک ماره؟ بعد سکوتی کلاسو فرا گرفت و بهبودم هی داشت نیگامون میکرد که من گفتم بخندین دیگه اقا :)) گفت خب پس طوری نیس بخندین! و اینگونه بود که کلاس ترکید.




بسه دیگه سرم و سرتونو خوردم :))

تو چالش بهار شرکت کنید: کلیک (نرگس تو به طور خاص دعوتی سارا توهم اگه حالشو داشتی بنویس حتما بقیه هم بنویسن دیگه خب :دی)

چالش خود بهارو هم بخونید: کلیک



  • | Avonlea |
  • جمعه ۲ مهر ۹۵
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر کنم...