۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

یانگ دامب، یانگ یانگ دامب اند بروک

خیلی دلم میخواد بنویسم ولی تقریبا نمیدونم درمورد چی.

همین امشب یه کتاب نوجوانو تموم کردم به اسمِ "تقریبا" از انتشارات پرتقال که روی کتاباش مینویسه مثلا +۱۲ و یه محدوده سنی درست حسابی نمینویسه که رک و راست به آدم بگه این کتاب واسه سن تو نیست! دقت کرده‌م دیگه کتاب نوجوانِ خوب نمیبینم. یعنی انگار کتاب کودکن همشون. با فونتای درشت و بچگونه. معیار کتاب نوجوانِ خوب واسه‌م "دلقک" ِ هدا حدادیه. که یه روز تو سال کنکورم عصر که از کتابخونه برگشته بودم واسه خستگی در کردن شروعش کردم و تا شب نتونستم زمین بذارمش. عالی بود اصن.

"تقریبا" البته کتاب بدی نبود. دوست داشتتی بود. یکم اون بچگونه بودنش تو ذوق میزد ولی.

آقا من قابلیت معتاد شدن به همه چی رو دارم. یعنی بعضی وقتا خودم تعجب میکنم میگم ول کن دیگه! مثلا تو سال کنکور معراجی ها میدیدم که ازش متنفر بودم. میشستم جلو تلویزیون تخمه میشکستم فحش میدادم به بازیگراش. ولی تا تهش دیدم. یا یه کتاب ۵ جلدی ای بود فانتزی طور به اسم آشیانه افسانه که خیلییی چرت بود. اونو هم کامل خوندم هر ۵ جلدشو. بعد چند وقت پیش افشونو آورده بودن شب جمعه (برنامه‌ای که شبهای جمعه از من و تو پخش میشود و شدیدا دوست داشتنی ست) که من سرچ کردم تو یوتیوب ببینمش و در حال گشتن تو چنل من و تو برخوردم به بفرمایید شام و تا الان ۸ تا ویدیوشو دیده‌م :| سر کلاسا و توی اتوبوس و نصفه شبا در حال بفرمایید شام دیدن رویت میشم فقط. سیریسلی برا؟ بفرمایید شام؟ 

بعد هی هم مجبورم یه جوری قایمش کنم که کسی نبینه =)) چون حقیقتا آبروم میره. اگه شیشه ای چیزی میکشیدم اینجوری پنهانش نمیکردم‌. (عین وقتایی که تو اتوبوس شماعی زاده گوش میدم و هی مجبورم صداشو تا جای ممکن کم کنم که کسی نفهمه من با اون قیافه‌ی جدی اخمو دارم "واسه دختر شما خواستگارای اومدن" گوش میدم) 


آقا جدا خدا خیر نده بهشون. و به خودم با این رشته انتخاب کردنم. الان دو هفته‌س که من دارم علائم انواع و اقسام انگل ها و باکتری هایی که بهمون درس داده میشه رو تو خودم میبینم. اون هفته گلودرد داشتم، دهنمم تلخ بود. مطمئن بودم که استرپتوک پیوژنز دارم. مطمئننن بودما. بعد همه هم هی میگفتن آره برو آزمایش بده. یکی نبود بگه بابا هیچیت نیس فقط به مرضِ دانشجویان علوم پزشکی مبتلا شدی. تا دیگه زنگ زدم نرگس و به باباش (که اونم علوم آزمایشگاهی بوده) گفت و گفتن نه بابا هیچی نیست سرماخوردگیه احتمالا. حالا دیگه از بقیش نگم برات. (تو اون آهنگ خزه طرف اینجاش میگفت نه بذار بگم برات :)))) بخدا) (نمیدونم کدوم آهنگ. فک کنم طلبکار؟  خیانتکار؟ من جونمو داده‌م واسه اون چشمای زیبات؟ :|) 


آها بذار رژیمو بگم. آقا من نزدیک یه ماهه که رژیمم. الان شاید بیاید بگید رژیمتو به مام بده همانطور که خودم به همه میگم و هرگزم عمل نمیکنم بهش =)) ولی کلا رژیمی در کار نیست. کالری شماری بوده و پیاده روی و ورزشای خونگی و اینا. بعد دیشب رفتم رو وزنه و ۶ کیلو کم کرده بودم =)))) تو یه ماه!! اولش که اصن باورم نمیشد هی جابه جاش میکردم دوباره میرفتم رو وزنه. چون واقعا اینقدرا به نظر خودم نمیومد. ولی خب خیلی باحال بود. فک کنم این اولین بار توی زندگیمه که وزنم کم شده :))) همیشه با یه روند آهسته و پیوسته بالا میرفته. 

خیلی زیاد مونده تا هدف ولی این تغییر یهویی ذوق زده‌م کرد.

میدونی همه چی واسه من خیلی حالت جوگیرطورانه داره‌. یعنی باید واقعا جوگیر بشم تا شروع کنم. اصن هیچیو تو زندگی با برنامه‌ی قبلی انجام نداده‌م :)) مثلا سالها بوده که قصد وزن کم کردن داشته‌م ولی هی میگفتم خب الان که نه. تابستون مثلا. بعد یه ماه پیش هم اتاقیم میخواست لاغر کنه یکم (کلا ۵ کیلو اضافه وزن داشت:|) منم رفتم باش ورزش کنم که انرژی بگیره و جوگیر شدم پس شد آنچه شد :))


یه استادی داریم، یه آقای چل و پنج شیش ساله که فیزیک حیاتی درس میده. از اول ترم بالاییا بهمون گفتن این خیلی با دخترا خوبه. ما گفتیم به به، بالاخره یکی پیدا شد که گِی نباشه (انقد که همه اساتید همیشه طرف پسرا بودن :)) ) و گفتیم خب قطعا از روی پدرانگیشه و کلا فکر بدی نکردیم. ولی آقا طرف جدا نرمال نیست :)) کل ساعت فقط روی صحبت و درس دادنش با دختراست و همشم شوخیای بیمزه میکنه. مثلا کافیه ببینه یه دختری داره گوشه‌ی جزوش نقاشی میکشه، نیم ساعت درمورد هنرمندیای طرف مزه میپرونه. همه هم پوکر نگاش میکننا. ینی دخترامون اینطوری ام نیستن که بخوان باهاش گرم بگیرن ولی خیلیی چرت میگه. اون دفعه بیست دیقه تمام واساده بالا سر فرناز تا یه مسئله رو یادش بده. کل کلاسم علاف. کلنم پسرا رو نادیده میگیره. گویا یه سال پسرا میخواستن یه بلایی سرش بیارن که نیاد سر جلسه امتحان، چون خیلی به دخترا تقلب میداده =)) خدایا شفا. این داستانیا کی ان میان استاد میشن؟ 

این روزا رو دوست دارم. دور از چشم کائنات که میدونم یه گوشه منتظره یکم خوش بگذره تا بیاد سریع کوفت کنه اوضاعو. حال و هواش خوبه. همه چی داره خوب پیش میره و خریدای عید حالمو خوب میکنن و دیروز خونه‌ی نرگس اینا بودم و سیزده ساعت خالصو باهاش گذروندم که تا یه ماه شارژم کرد و همه‌ی آدمای اطرافمم حالشون خوبه. راضی ام کلا. خداروشکر. اینجوری بمونه همیشه.


۹۶ سال خوبی بود. در حدی که کاش ۹۷ ام همین طوری باشه. الان هیچ ایرادی نمیتونم بهش بگیرم بجز اینکه تابستونش گوشیم داغون شد و یه هفته پیشم نبود و تو اون یه هفته من گوشی مامانو سوزوندم =)) خیلی ضرر رسان بودم. ولی بقیش خوب بود. عالی بود حتا. به امیدِ بهتر از اینش. 

  • | Avonlea |
  • دوشنبه ۲۸ اسفند ۹۶

من از همین الان دلتنگ این روزام

مدرسه که میرفتیم هی بهمون میگفتن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن. میدونستیم و هیچ کاری نمیشد بکنیم و الان دلتنگشونیم

خوابگاهی ایم و بهمون میگن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن و میدونیم و هیچکاری نمیشه بکنیم...

  • | Avonlea |
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر کنم...